به نام تنها معبود عابدان
درشب شهر خيال
زندگي مثل گل ياس پراز خاطره هاست
وتو شبگرد صميمانه ي من...
كه شميم نفست سايبان تن بي روح من است
در ميان من وتو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي شاد
اين چنين فاصله ها برداري.........
هميشه به يادت...
معلومه دل می گیره ، خیلی بدی
توی روز های قشنگ وآفتابی
دلم می خواست که تو هم با من باشی
ولی تو نیومدی ...نیومدی... نیومدی
توی این زمونه ی سرد ویخی
آدما دل ندارن ،عاطفه ومهر ندارن
حتی دوستا هم دیگه مهر ومحبت ندارن
می دونی! تو خاطراتم همیشه غصه وغم پرمی کشه
تن خسته ام همیشه پشت قفس تیر می کشه
نمی دونستم تو هم بی وفایی یاد میگیری
خودتو نجات می دی،منو تنها می ذاری
به گلای سرخ باغچمون قسم
دیگه طاقت ندارم،تنگه دلم
بیا ومنم ببر به آسمون
بیا ورهام کن از بند زمون
منم همان که با تو هم کلاسی ام
همان که با تو سالها
مسافر راه بوده است
وردپای چشمان هردومان
به سوی تخته ی سیاه بوده است
من وتو سالهای سال
کنار هم نشسته ایم
ولی هنوز دستهایمان غریبه مانده اند
وچشمهایمان برای هم
ترانه های دوستی نخوانده اند
میان ما
همیشه یک پل شکسته بوده است
ودستهایمان برای یک شروع
همیشه خسته است
نگاه ما برای هم
همیشه یک علامت سوال مانده است
واین جدایی غریب
میان اسمهایمان
هزار خط فاصله نشانده است
تو تا به حال
حساب کرده ای اگر
دودست از دو دست کم شود
جوابمان همیشه صفر می شود؟
به هیچ کس نگو که من برای تو
دلم همیشه تنگ می شود
وهرزمان که غایبی
دلم هزار راه می رود
هزاررنگ میشود
تو تا به حال
حساب کرده ای اگر
دودست را
ضرب در دودست دیگری کنی
چهاردست می شود؟
چهاردست!
چقدر ساده است حل مساله
اگرچه سالهاست ما
برای حل آن کنار هم نشسته ایم
وآخرش طلسممان شکست
وتا ابدعلامت سوال محو شد
مجددا" سلام آشنای لحظه های من
ازاین به بعد
مرا به نام کوچکم صدابزن!
عشق یعنی دل سپردن در جنون
عشق یعنی در دل دیوانه خون
عشق یعنی رفتن از شهر نگار
با دو چشم تر به سوی روزگار
عشق یعنی بی وفایی های یار
عشق یعنی سال ها در انتظار
عشق یعنی جان سپردن بین راه
عشق یعنی قطره های اشک وآه
عشق یعنی لاله های مرده رنگ
عشق یعنی دل سپردن بهر سنگ