آمد اما در نگاهش آن همه رویا نبود
چشم خوابش چون گذشته عرصه دریا نبود
قصه ها می گفت هرچند از دلم دلگیر بود
یک دو بوسه خواستم اما دلش با ما نبود
خواهشش کردم که امشب را بمان در خانه ام
گفتم اما چون گذشته عاشق وبرنا نبود
در میان تیرگی از کلبه من دور شد
رفت جانم با دلش هر چند بی پروا نبود
روزگاری یاد دارم دلبری جانانه بود
جان ربود از جان من اکنون که او اینجا نبود
من دلی می خواستم تا با دلش راهی شود
او دلش در عاشقی هرچند پا برجا نبود
یک روز انقدر جادو می شوم که خود رادر آغوش اقیانوس های فرسوده می بینم وروزی دیگر آنقدر شاعرم که گنجشک های یتیم در بیت های شعرم لانه می کنند وروز سوم آنقدر تنها که حتی نام تو را نمی توانم تلفظ کنم.
چشم به آسمان می دوزم تو با ابرهای انبوه می گذری وفردا همراه بارانی از شکوفه وانگور بر می گردی. آنگاه تمام اشیای اتاقم مست می شوند واز بند بند تنم آوازی غریب برمی خیزد.
دستهایت را دوست دارم که هنگام خداحافظی هرگز مهربانی شان را از من دریغ نمی کنندوانگشت هایت را که از نامه نوشتن خسته نمی شوند.
کفشهایت را دوست دارم که در روز های سرد برفی هرگز راه خانه ام را گم نمی کنندو پیراهنت را که همیشه از عطر نارنج وخاطره سرشار است.
از خیابانهای بی درخت رد می شوم وبرای پنجره هایی که هنوز بازند غزل می خوانم وشعرهای کوچکم را روی شیشه های مه گرفته ی قطاری که توقف کرده است می نویسم. در شبهای بی چراغ دستم را به سوی ماه دراز می کنم.آیا می توانم ترانه های روشن را از روسری اش بچینم؟
دلم تاریک است. چشمهایت را باز کن تا زیبا ترین آینه های جهان را ببینم.