گوش کن!
وزش بی رحم تنهایی مرا
در شهر وجود پر افسوسم می شنوی؟
من غریبانه
در این ظلمت
صدا می کنم تورا
نامت
پژواک من در این تنهایی و تاریکی است
ای سرا پایت سبز!
دست هایت را چون خاطره ای سوزان
در دستان عاشق من بگذار
تا شاید دمی
جسم فسرده ام
با دستان گرمی بخش یاری چون تو
آرامش گمشده اش را باز جوید
منتظرت می مانم
به امید صدا ودستان گرمت
تا بیایی خرامان
وپایان بخشی
شب تاریک مرا.
" فرزانه احمدی "
بر همگان مبارک
همیشه منتظرت هستم
بی آنکه در رکود نشستن باشم
همیشه منتظرت هستم
چونان که من
همیشه در راهم
همیشه در حرکت هستم
همیشه در مقابله
تو مثل ماه
ستاره
خورشید
همیشه هستی
ومی درخشی از بدر
و می رسی از کعبه
وکوفه همین تهران است
که بار اول می آیی
وذوالفقار را باز می کنی
وظلم را می بندی
همیشه منتظرت هستم
ای عدل وعده داده شده
این کوچه
این خیابان
این تاریخ
خطی از انتظار تو را دارد
وخسته است
تو ناظری
تو می دانی
ظهور کن
ظهور کن که منتظرت هستم
ظهور کن که منتظرت هستم.
شعری از شاعر گرانقدر " طاهره صفار زاده "
همین طور راه می رفت.قدم از قدم بر می داشت. به صدای قدم های آهسته
آهسته اش در آن سکوت گوش سپرده بود. می رفت و می رفت. از روی یک
خط سپید. از روی یک نوار که قطع و وصل می شد. نمی دانست کجاست.
به آسمان چشم دوخت. خورشید در گوشه ی آن بود.به اطرافش نگاهی
انداخت. کوه ها او را در میان گرفته بودند.
دوباره راه افتاد. هرچه می رفت به انتها نمی رسید. صدایی شنید. زمین زیر
پایش لرزید و سپس دهان باز کرد. نقطه ای از آن بیرون جهید...
زمین دوباره بسته شد. قلبش به شدت می زد از زمین می ترسید نقطه راه
افتاد و رفت. ولی او گم شده بود.هرچه می رفت هرچه می دوید به نقطه
نمی رسید. او در کجا بود...
زمزمه ای شنید که پاسخ سوالش بود. صدایی آهسته او را نام برد و گفت:
"جاده".
کمی فکر کرد و با خود گفت:" پس چرا پایان ندارد؟ "
و آن صدا گفت:" چون نقطه اش گم شده است. "
آغاز می شویم تا شاید اتفاقی افتاده باشد.آغاز می شویم در خیابانی از
شهر در کوچه ای از آواز با دستهایی که آسمان را تا پنجره چشم هایمان
پایین آورده است.
آغاز می شویم با اندوه منتشر درختان در باد هنگامی که آسمان با شانه
های سنگی خیابان دف می کوبد.
آغاز می شویم تا تمام برگهای بهاری درختان برایمان دف بکوبند ودر
پاییزخش خش رفتنمان را نوید باشند.
سیب بهانه ی خوبی است برای به هم رسیدن ودر هم گم شدن.تو خوبی
مهربان! سیب بهانه کوچکی است.
اولین نگاه دورترین نگاه است
پس باید نگاهمان کودکی باشد که در فردا بدود نگاهمان پنجره ای باشد که
تنهایی کدرمان را به آفتاب برساند.
باید از نگاهمان پنجره ای سازیم هر چند ما در شهری دیدار افتاب را
مشتاقیم که پنجره هایش دیوارند پس باید برای هم تنها گل هدیه بیاوریم که
عصا روی بهشت است.
نگاه کمترین بهانه ی بودن است اصلا" بودن بهانه ای است تا تو آغاز
کنی خودت را پس از دو رکعت توفان پس از قنوت باران پس از دو
سجده نگاه.
نگاه بهانه ای است که دستهایت را تا لبهایم ارتفاع دهم.
نگاه کمترین بهانه ی بودن است آینه های چشمانت کافرترینها را تا بهشت
راهبر خواهد شد.
آیه های چشمانت بهشت را وسعت می بخشد آیه های چشمانت را نخوانده
مومنم .
داروندارم مال تو
دیگه چی می خوای
برو بذار بسوزم با بی کسی هام
برو بذار بمونم با دلواپسی هام
هیچی نپرس فقط برو
ولی فراموشم نکن
عشقمو آتیشم به پاست
برو وخاموشم نکن
اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو
یادت بیاد قلب منو
می شینه چشم به راه تو
آره برو ولی بدون
اینجا کسی می مرد برات
باور نکردی عشقشو
اگه قسم می خورد برات
می ری برو
ولی فقط اینو یادت باشه عزیز
اشک زلالتو جلو چشم غریبه ها نریز
هیچی نپرس فقط برو
ولی فراموشم نکن
فراموشم نکن
…