من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گل های نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد.
مرا از سینه بیرون کن
ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جامم را
مرا بشکن مرا بشکن
تو سر تا پا وفا بودی
تو بادرد آشنا بودی
ولی ای نازنین من
بگو که اخر از اول کجا بودی؟!
کنون کزین بجا مشت پری از آشیان مانده
وآهی زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را ندارم
که دست دیگری بنیان کند
روزی بنای عشق وامیدت
تو را ندارم ولی
هرگز مگو با من که اصلا" معنی عشق و محبت را نمی دانم
که در چشمان تو نقش غم ودردت نمی خوانم
تورا ندارم ولی
آن لحظه گویی آسمان می مرد
جهان تاریک می شد کهکشان می مرد
درون سینه ام دل ناله می زد:
باز کن از پای زنجیرم که بگریزم به دامانش
بیاویزم به او با اشک خون گویم
مرو! من بی تو می میرم!
ولی در میان های های گریه خندیدم که تو
هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم
دگر از غصه لبریزم در این دنیا بمان بی من
برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را
بخوان در گوش جان دیگری آوای هستی را
تو ای تنها امید من بی من از آن کوچه ها بگذر
مرا یکدم بیاد آور که می گفتم بیا امید جان من!
بیا تن را زقید آرزوهایش مبرا سازیم
بیا میعاد خود را در جهان دیگر اندازیم
بیاد آور که اکنون بی تو خاموشم زخاطرها فراموشم
ویک تک لاله وحشی!به جای لاله بر گور دل من روشنست
اکنون!
دلم می خواهد بر بال های باد نشینم و آن چه را که پروردگار جهان پدید آورده
زیر پا گذارم تا مگر روزی به پایان این دریای بی کران رسم و بدان سرزمین
که خداوند سرحد جهان خلقتش قرار داده است فرود آیم.
از هم اکنون در این سفر دور و دراز ستارگان را با درخشندگی جاودانی خود می
بینم که راه هزاران ساله را در دل افلاک می پیمایند تا به سر منزل غایی سفر
خود برسند اما بدین حد اکتفا نمی کنم و هم چنان بالا تر می روم. بدان جا می
روم که دیگر ستارگان فلک را در آن راهی نیست.
دلیرانه پا در قلمرو بی پایان ظلمت و خاموشی می گذارم و به چابکی نور شتابان
از آن می گذرم. ناگهان وارد دنیایی تازه می شوم که در آسمان آن ابرها در
حرکت اند ودر زمینش رودخانه ها به سوی دریاها جریان دارند.
در یک جاده ی خلوت راهگذری به من نزدیک می شود می پرسد: " ای مسافر
بایست. با چنین شتاب به کجا می روی؟" می گویم: " دارم به سوی آخر دنیا سفر
می کنم. می خواهم بدان جا روم که خداوند آن را سر حد دنیای خلقت قرار داده
است ودیگر در آن ذی حیاتی نفس نمی کشد."
می گوید: " اوه! بایست. بیهوده رنج سفر را بر خویش هموار مکن . مگر نمی
دانی که داری به عالمی بی پایان و بی حد وکران قدم می گذاری؟ "
ای فکر دور پرواز من!بال های عقاب آسایت را از پرواز باز دار و تو ای کشتی
تند رو خیال من! همین جا لنگر انداز زیرا برای تو بیش از این اجازه ی سفر
نیست.
قطعه ای ادبی از شاعر بزرگ آلمانی "شیللر"