همین طور راه می رفت.قدم از قدم بر می داشت. به صدای قدم های آهسته
آهسته اش در آن سکوت گوش سپرده بود. می رفت و می رفت. از روی یک
خط سپید. از روی یک نوار که قطع و وصل می شد. نمی دانست کجاست.
به آسمان چشم دوخت. خورشید در گوشه ی آن بود.به اطرافش نگاهی
انداخت. کوه ها او را در میان گرفته بودند.
دوباره راه افتاد. هرچه می رفت به انتها نمی رسید. صدایی شنید. زمین زیر
پایش لرزید و سپس دهان باز کرد. نقطه ای از آن بیرون جهید...
زمین دوباره بسته شد. قلبش به شدت می زد از زمین می ترسید نقطه راه
افتاد و رفت. ولی او گم شده بود.هرچه می رفت هرچه می دوید به نقطه
نمی رسید. او در کجا بود...
زمزمه ای شنید که پاسخ سوالش بود. صدایی آهسته او را نام برد و گفت:
"جاده".
کمی فکر کرد و با خود گفت:" پس چرا پایان ندارد؟ "
و آن صدا گفت:" چون نقطه اش گم شده است. "