گوش کن!
وزش بی رحم تنهایی مرا
در شهر وجود پر افسوسم می شنوی؟
من غریبانه
در این ظلمت
صدا می کنم تورا
نامت
پژواک من در این تنهایی و تاریکی است
ای سرا پایت سبز!
دست هایت را چون خاطره ای سوزان
در دستان عاشق من بگذار
تا شاید دمی
جسم فسرده ام
با دستان گرمی بخش یاری چون تو
آرامش گمشده اش را باز جوید
منتظرت می مانم
به امید صدا ودستان گرمت
تا بیایی خرامان
وپایان بخشی
شب تاریک مرا.
" فرزانه احمدی "