تبليغاتX
دراین مزرعه پاک به جزعشق دگر بذر نکاریم - مسافر
در این خاک دراین خاک دراین مزرعه پاک به جز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم

دلم می خواهد بر بال های باد نشینم و آن چه را که پروردگار جهان پدید آورده

 

 زیر پا گذارم تا مگر روزی به پایان این دریای بی کران رسم و بدان سرزمین

 

 که خداوند سرحد جهان خلقتش قرار داده است فرود آیم.

 

از هم اکنون در این سفر دور و دراز ستارگان را با درخشندگی جاودانی خود می

 

 بینم که راه هزاران ساله را در دل افلاک می پیمایند تا به سر منزل غایی سفر

 

 خود برسند اما بدین حد اکتفا نمی کنم و هم چنان بالا تر می روم. بدان جا می

 

روم که دیگر ستارگان فلک را در آن راهی نیست.

 

دلیرانه پا در قلمرو بی پایان ظلمت و خاموشی می گذارم و به چابکی نور شتابان

 

از آن می گذرم. ناگهان وارد دنیایی تازه می شوم که در آسمان آن ابرها در

 

 حرکت اند ودر زمینش رودخانه ها به سوی دریاها جریان دارند.

 

 

در یک جاده ی خلوت راهگذری به من نزدیک می شود می پرسد: " ای مسافر

 

 بایست. با چنین شتاب به کجا می روی؟" می گویم: " دارم به سوی آخر دنیا سفر

 

 می کنم. می خواهم بدان جا روم که خداوند آن را سر حد دنیای خلقت قرار داده

 

 است ودیگر در آن ذی حیاتی نفس نمی کشد."

 

می گوید: " اوه! بایست. بیهوده رنج سفر را بر خویش هموار مکن . مگر نمی

 

دانی که داری به عالمی بی پایان و بی حد وکران قدم می گذاری؟ "

 

ای فکر دور پرواز من!بال های عقاب آسایت را از پرواز باز دار و تو ای کشتی

 

 تند رو خیال من! همین جا لنگر انداز زیرا برای تو بیش از این اجازه ی سفر

 

 نیست.

 

                            قطعه ای ادبی از شاعر بزرگ آلمانی  "شیللر"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 20:3  توسط سارا  |